|
|
|
|
|
سقراط مرده است که در این هوای پاک فکری به حال غربت این خم نمی کنند مردان عافیت زده در موعد بهشت مثل قدیم میل به گندم نمی کنند جایی ست آسمان که در اوج بلوغ ابر خورشیدهای باکره خاموش می شوند آنجا که در عبور نفسهای رستخیز ارواح نیم مرده فراموش می شوند کشتی نشستگان تو ای نوح بیش از این دیگر اسیر غمزه ی طوفان نمی شوند از خود بپرس آنکه پسرهای ناخلف شاید به حکم عشق مسلمان نمی شوند دیگر برای بتکده آری خدای من پیغمبران بادیه مرهم نمی شوند خلقی که بی بهانه به بازی گرفته اید تاوان ناسپاسی آدم نمی شوند محسن کاشانی -کرمان پی نوشت : قول داده بودم که از مرگ چیزی نگویم / اما عزیز دل یادت باشد : کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ... |
||