تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه - بوی مرگ می آید ...
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

دلم شوا به دیدنت پر بکشت / خیالی نین هرچه شوا بگه بشت / پیر و جوون هرچه شاوات بگه بگن / یه عمرین از مه و تو حرف ازدن ...

هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند

 كه در من گاه مي خندند و گاهي نيز مي مويند

چقدر از پچ پچ و از حرف مي ترسم و بدتر اين ـ

 كه از نام تو لبريزم دهانم را كه مي بويند
 
همين زنها كه روزي چند بار از خنده مي ميرند
 
همين زنها كه روزي چند بار از گريه مي‌رويند
 
 همين زنهاي از هر چه گل و لبخندها خالي
 
نمي داني چه ها پشت سرت اي عشق مي گويند………
 
تو پنهان مي شوي در لابلاي دردهاي من
 
 تمام روز دنبال تواند و شكل كوكويند
 
 ترا در آشپزخانه ميان شعله آتش
 
وَ بين استكانهاي شلوغ و گيچ مي جويند
 
طرفهاي دلم هرگز نيا چون خوب مي داني
 
هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند ...
 
( از بلاگ اندوه مهربان )
 
 
پی نوشت : حالا که وقت تنگه  / باز هم باید بترسم از همه ی نگاههایی که منو نمی فهمند ...
 
+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 8:38 PM  توسط روشینا  |