تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه - باز جایت در این سخن خالیست
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

خدا نگهدار بغض آواز جنوب

باور کردن بعضی اتفاقها خیلی سخته ،و باور کردن گذشتن چهل روز از رفتن نابهنگام ناصر دقیقا جزءهمین اتفاقهاست .فردا روز چهلم ناصره و من امروز عصر در مراسمی بودم که به همین مناسبت به همت روابط عمومی شهرداری شهرستان بندرعباس و به دعوت خانواده ناصربرگزار شده بود .یه جمع خیلی صمیمی و کوچیک که بیشتر فامیلها و دوستای ناصر بودن ...

سالن الغدیر امروز عصر شاهد گونه ای دیگر از بغض و ماتمی بود که تو این چهل روز گل کرده بود و باید از چشم های نزدیکان ناصر جاری می شد.یه فضای سرشار از عشق که با اجرای آروم و دلنشین و بغض آلود دوست خوبم فرزانه فرخی نژاد یه حال و هوای خاص پیدا کرده بود.با صدای خود ناصر شروع شد و تصاویری از خاکسپاری و مراسم تشییع جنازه اش . آخ که چه سوزی داره مرور دوباره اتفاقی که هنوز باور نکردی .استاد بهمنی اومد و فقط بغض کرد آخه تازه شب قبلش متوجه شد ه بود که شب هفت ناصر مصادف با روز تولدشه و همزمان با عید قربان و شب چهلمش دقیقا برابر می شه با روز نهم محرم .هی !این تقارن ها می تونه چه معنایی داشته باشه؟ .قربانی روز عید و قربانیان الهی روز تاسوعا.و تولدی که به مرگی اینچنینی ختم شد.بهمنی تنها به یکی از ترانه ها اشاره کرد ،ترانه ای که سالیانی پیش خواننده قدر ایران -عماد رام - اون رو خونده بود و حالا بعد از سالها ناصر عبدالهی بدون اجازه شاعرش با یک ریتم و آهنگ متفاوتی به دوستدارانش هدیه می کرد.بهمنی به گفته خودش اونموقع یه کوچولو ازش دلگیر می شه اما حالا می دونه که فلسفه انتخاب این ترانه و خوندنش علیرغم مخالفت خیلی ها یه علت خاص داشته ،علتی که ناصر رو از خیلی ها متمایز می کنه .و بعد با اون لحن مهربان همیشگیش غزل رو می خونه تا تک تک واژه هاش بوی همون راز درونی رو تو فضا منتشر کنن :

 دل من يه روز به دريا زد و رفت

پشت‌پا به رسم دنيا زد و رفت

زنده‌ها خيلي براش كهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هواي تازه دلش مي‌‌خواست ولي

آخرش توي غبارا زد و رفت

دنبال كليد خوشبختي مي‌‌گشت

خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توي شيشه فردا زد و رفت

دفتر گذشته‌ها رو پاره كرد

نامه فرداها را تا زد و رفت

به سرش هواي حوا زد و رفت

بعد از بهمنی آقای قویدل میاد و از ناصر می گه و بعدش شروند خالو قنبر یا به قول مجری آقای راستگو دل خیلی ها رو به درد میاره شروندی که از علی حبیب زاده بود و حکایت از مزاری داشت که طلب دسته ای گل به یادگار می کرد...صدای اسحاق احمدی با ترانه بومی پر دردم /پردردم /حیرونم و سر اگردم /دردهای نهفته چهل روز پیش رو تازه کرد و زخم بود که با این اجراءشگفت شکوفا میشد. غزلی از دوست خوبم خانم بلقیس بهزادی (همسر حسین گردین )خونده شد.غزلی که گرچه ردیفش خالی ست اما پر از حکایت رفتنه .خودتون قضاوت کنین :

صندلی های انجمن خالی ست

حس و رو حی در این بدن خالی ست

نه ببخشای اشتباهم را

تن سفر کرده ،پیرهن خالی ست

هیچ جز سنگ در سکوتش نیست

کوه وقتی ز کوهکن خالی ست

این چه بازی ست ؟زندگی ! تا چند

صحنه از فرصت شدن خالی ست

ابر شعرم همیشه لبریز است

گرچه همواره دست من خالی ست

حرفهای همیشگی زده شد

باز جایت در این سخن خالی ست

و اما نیوشا بهمنی (نوه استاد بهمنی )بود که عقده های سخت و سفت رو با نامه ای به ناصر گشود.نیوشا در تمام مدت بستری بودن ناصر در بیمارستان هر روز نامه ای رو به عمو ناصر می نوشته تا یه روزی عموش همه رو یه جا بخونه و حالا یه بچه 8 ساله جلوی جمعیت عزادار پشت میکروفونی که لرزش صداشو دو چندان می کنه با گریه ای سوزناک می گه عمو ناصر تنها خونواده ات داغدار نیستن منی که عادت دارم به نوازشهای مهربانانه تو هم دارم می سوزم .دلم می خواست اینجا بودی ...وای این چه آرزوی محالیه که همه همینو می خوان :کاش اینجا بودی ...عقیل با اون پریشونی خاصش که بوی غم سنگین بی برادری رو می داد آخرین حرفها رو زد و تو حرفهاش با صداقت از مسئولین خواست که همچنان به تحقیقشون در رابطه با مرگ مشکوک ناصر ادامه بدن .عقیل معتقده که اگه عاملان این مصیبت مجازات بشن دیگه هیچ کس جرات نمی کنه به ساحت مقدس هنر توهین کنه .دیگه هیچ دستی برای از بین بردن یه هنرمند که از محرومترین استان کشور به اوج رسیده و طلایه دار بغض آوازهای همه جنوبی هاست بالا بره .عقیل حرف دل همه ما رو یکجا زد.نمی دونم بگم جای همه تون خالی یا نه .اما این مراسم با همه مراسم های ناصر یه فرق بزرگ داشت .انگار یه راز سر گشوده توش بود که نمی دونم چرا اینقدر بی قرارم کرده بود.این که مجلس خیلی خصوصی بوددرست .این که همه ثانیه ها بی تکلف و بی ریا و بدون حاشیه گذشت درست ولی یه چیز غریبی اونجا حضور داشت .نمی دونستم چیه فقط می شنیدم در تمام طول مدت مراسم که حدودا دو ساعت طول کشید یه حس آواره و لبریز از درد به همه سوراخ سنبه ها سرک می کشه .یه حس که خیلی آشنا بود و درعین حال خیلی غریب .مخصوصا لحظاتی که سالن برای پخش فیلم تاریک تاریک می شد این حس به ضجه های وحشتناکی بدل می شد و کل سالن رو فرا می گرفت .مراسم تموم شد و همه برای پذیرائی به راهروی ورودی سالن اومدیم و اونجا بود که راز سر به مهر این مراسم رو دیدم .دختر همسایه ای دیدم که عشق ناصر به او زبانزد عام و خاص بود.شاهد عشق عظیم ناصر همه کوچه های محله سید کامل بود و پس کوچه های مسجد بلال .خدای من این زن تجسم همه عاشقانه های ناصر بود.این زن همو بود که با خیلی چیزها ساخت تا همسرش بشود ناصر عبدالهی .روی صندلی های راهرو نشسته بود و زار می گریست .سوختنش رو به عینه داشتم می دیدم همونطور که سالیان سال ساختنش رو دیده بودم .همسر اول ناصر که حالا پشیمان از به هدر دادن فرصتهایی که می تونست با عاشقش بگذرونه و نگذروند.داشتم پس می افتادم .توی راهرو و بین همه جمعیت داشت داد می زد ...حرفهای دلش رو و رازهائی که شاید به نوعی به مرگ ناصر بی ربط نبود و اصرار نوید که مامان پاشو ...بریم خونه ...تو حالت خوب نیست ...با خودم فکر کردم فهیمه چه جوری پا می ذاری تو خونه ای که جای خالی ناصر توش داد می زنه ؟از همون لحظه همش با خودم تکرار می کنم خدایا بهم فرصت بده که بتونم همه اونایی رو که دوستشون دارم /همه افرادی رو که تو زندگی برام عزیزن و مهم تا واپسین دم حیات باهاشون باشم و بهشون عشق بورزم .خدایا به همه مون این معرفت رو بده که قدر لحظه های با هم بودن رو بدونیم تا داغ نبودن همدیگه رو بعد از رفتنهای بی بازگشت به حسرتی نابخشودنی بدل نکنیم ...بیاین اولین گامهای با هم بودن رو فردا سر خاک ناصر در قطعه هنرمندان بهشت زهرا راس ساعت سه به تجربه بشینیم .سرویسهای ایاب و ذهاب از جلوی مصلا با هم بودن هامون رو میسرتر می کنن .ضمن این که یه سرویس هم از جلوی مسجد بلال خاطرات سالیان دورتر ناصر رو با خودش میاره .و اما حرف آخر :ترانه ای که ناصر انتخابش کرده بود برای اجرا و تنظیم آهنگ ولی رسم زمونه آهنگ دیگری رو برای ناصر نواخت و ساز مرگ پیش از ساز ناصر کوک شد.ترانه از دوست خوبم که امروز زحمت اجراءبرنامه رو هم کشید خانم فرزانه فرخی نژاده :

پشت سر نگات مکرده ،تا که بلکه بربگردی

باورم هنو نبوده مث کوه غصه سردی

ادونم کشتن عاشق ،رسم خوب و از قدیمن

اما هندم که بدونم رسم تو هنو همینن

مه که پابند منبوده ،مث ابر آسمون گرد

بی مه فرقی شنکرده ،آسمون افتوه یا سرد

عشق تو بند ایزه واپام ،خونم ایرخت توی شیشه

موندم ایجا تا بدونی ،دنیا مرد عاشق ای شه

منتظر مندم و مندم ،شو و روزم همه سر بو

پشت دیوار غرورت ، همه عشق مه هدر بو

چه بگم چطو بنالم ،درد دل خیلی زیادن

که نگاه پر غرورت سر مه وا باد ای دادن

بال سیمرغی شواسته ،سفر با تو پریدن

صبر ایوبی شواسته ،غم از تو دل بریدن

کاشکی باورت شبوده که دلم کتوک دردن

نه تووت نسوختم اما افتوم سردن و سردن

چشمونم رو به غروب سرخ بی تو ،به چه حالی ن

مث چشم باز ماهی که میون حوض خالی ن

منتظر مندم و مندم شو و روزم همه سر بو

پشت دیوار غرورت غم عشق مه هدر بو

تموم شد و من فکر می کنم بیشتر از همه ما /حتی بیشتر از فهیمه -عشق عظیم ناصر و مادر بچه هاش -بیشتر از پدر و مادر ناصر دل سیمهای گیتارش که اون گوشه کز کرده برای همه وجود ناصر لک زده .تو چی فکر می کنی ؟فردا که سر خاک دیدمت به رسم معرفت بهم بگو...باش ؟

+ نوشته شده در  85/11/08ساعت 10:30 PM  توسط روشینا  |