تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

 چادر شب را سرت کن همسفر تا هیچکس

روی ماهت را نبیند آخر اینجا هیچکس ...

مثل رودی راه افتادیم و نجوا می کنیم

زیر لب : ما عاشقیم و غیر دریا هیچکس ...

من تو را دارم همین کافی است ! دخترهای شهر

روزگاری عاشقم بودند و حالا هیچکس ...

آسمانها را به دنبال تو می گشتیم عشق

در زمین پیدا شدی ... جایی که حتی هیچ کس ...

زندگی کشف است ورنه سیبهایی سرخ تر

سالها از شاخه می افتاد اما هیچکس ...

کوله بارت را مهیا کن که فصل رفتن است

مرگ شوخی نیست می دانی که او با هیچکس ...

محمد حسین نعمتی

+ نوشته شده در  86/09/28ساعت 5:45 PM  توسط روشینا  | 


با آن که حرفهای مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می دهد
با لحظه های من همه مغموم
در شهرتان غریب رها میکنم هنوز
این حسرت
این ترانه معصوم
ای با شبم نشسته چو مهتاب
با من سخن بگوی نه با ابر
در اشک من نگر نه به مرداب
با خود به دوردست غروبم ببر که باز
قلبم ز هیبت شب گریه کرده ساز
خرداد را به شادی گشتن
در باغ چشمهای تو خواهم من
در باغ چشمهای تو می خواهم
شعر و شکوفه خرمن خرمن
اما اگر بهار نیاید...!
ای با شبم نشسته چو مهتاب
افسوس حرفهای مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می دهد
با لحظه های من همه مغموم

منوچهر نیستانی


+ نوشته شده در  86/09/18ساعت 11:12 PM  توسط روشینا  | 

دلم شوا به دیدنت پر بکشت / خیالی نین هرچه شوا بگه بشت / پیر و جوون هرچه شاوات بگه بگن / یه عمرین از مه و تو حرف ازدن ...

هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند

 كه در من گاه مي خندند و گاهي نيز مي مويند

چقدر از پچ پچ و از حرف مي ترسم و بدتر اين ـ

 كه از نام تو لبريزم دهانم را كه مي بويند
 
همين زنها كه روزي چند بار از خنده مي ميرند
 
همين زنها كه روزي چند بار از گريه مي‌رويند
 
 همين زنهاي از هر چه گل و لبخندها خالي
 
نمي داني چه ها پشت سرت اي عشق مي گويند………
 
تو پنهان مي شوي در لابلاي دردهاي من
 
 تمام روز دنبال تواند و شكل كوكويند
 
 ترا در آشپزخانه ميان شعله آتش
 
وَ بين استكانهاي شلوغ و گيچ مي جويند
 
طرفهاي دلم هرگز نيا چون خوب مي داني
 
هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند ...
 
( از بلاگ اندوه مهربان )
 
 
پی نوشت : حالا که وقت تنگه  / باز هم باید بترسم از همه ی نگاههایی که منو نمی فهمند ...
 
+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 8:38 PM  توسط روشینا  |