|
|
|
|
|
چادر شب را سرت کن همسفر تا هیچکس روی ماهت را نبیند آخر اینجا هیچکس ... مثل رودی راه افتادیم و نجوا می کنیم زیر لب : ما عاشقیم و غیر دریا هیچکس ... من تو را دارم همین کافی است ! دخترهای شهر روزگاری عاشقم بودند و حالا هیچکس ... آسمانها را به دنبال تو می گشتیم عشق در زمین پیدا شدی ... جایی که حتی هیچ کس ... زندگی کشف است ورنه سیبهایی سرخ تر سالها از شاخه می افتاد اما هیچکس ... کوله بارت را مهیا کن که فصل رفتن است مرگ شوخی نیست می دانی که او با هیچکس ... محمد حسین نعمتی |
||
|
|
|
|
|
منوچهر نیستانی |
||
|
|
|
|
|
دلم شوا به دیدنت پر بکشت / خیالی نین هرچه شوا بگه بشت / پیر و جوون هرچه شاوات بگه بگن / یه عمرین از مه و تو حرف ازدن ... هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند كه در من گاه مي خندند و گاهي نيز مي مويند چقدر از پچ پچ و از حرف مي ترسم و بدتر اين ـ كه از نام تو لبريزم دهانم را كه مي بويند
همين زنها كه روزي چند بار از خنده مي ميرند
همين زنها كه روزي چند بار از گريه ميرويند
همين زنهاي از هر چه گل و لبخندها خالي
نمي داني چه ها پشت سرت اي عشق مي گويند………
تو پنهان مي شوي در لابلاي دردهاي من
تمام روز دنبال تواند و شكل كوكويند
ترا در آشپزخانه ميان شعله آتش
وَ بين استكانهاي شلوغ و گيچ مي جويند
طرفهاي دلم هرگز نيا چون خوب مي داني
هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند ...
( از بلاگ اندوه مهربان )
پی نوشت : حالا که وقت تنگه / باز هم باید بترسم از همه ی نگاههایی که منو نمی فهمند ...
|
||