تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

روزهای بدی ست / به بدی ما آدمها و تهدیدهای خطرناک / حرفهای شر و پایان همه ی زیبایی ها به زشتی تمام .../ اما دلخوشی ها هم بسیارند : صدای گرم و مهربان محمد شهسواری / همراهی بی وقفه ی آدونیا ی عزیزم / توصیه های پزشک قلب و رهنمودهای خانم روانشناس / و مهربانی های فامیل و دوستان خوبم / با تشکر از خدا که منو یادش نرفته ...

برای جمیله محمودی زاده و همه ی خوبی هایش :

 

هوای قریه بارانیست

کسی از دور می آید

کسی از منظر گلبوته های نور می آید

نگاهش بوی جنگلهای باران خورده را دارد

و وقتی گیسوانش را رها در باد می سازد

دل من سخت می گیرد

هوای قریه بارانی ست

جمیله جان ! می بینی که ساحلها چه خاموش است ؟

کنار جاده ها دیگر گل لادن نمی روید .

جمیله آه برنجستان ما غمگین غمگین است

و دیگر برزگرها شعر لیلی را نمی خوانند

روایتهای شیرین را نمی دانند

هوا در عطر سوسن های وحشی

بوی اردکهای کوهی را نمی ریزد

و در شبهای مهتابی

صدایی جز هیاهوی مترسکها نمی آید

تمام کوچه ها دلتنگ دلتنگند

جمیله جان خداحافظ

دل من سخت غمگین است

محمد شمس لنگرودی

 

پی نوشت : خدایا من صبوری می خوام

+ نوشته شده در  86/04/20ساعت 8:56 AM  توسط روشینا  | 

سلام / به گمان من هر گاه انسان جایی کم بیاره جوابش رو می شه تو این شعر فروغ پیدا کرد :

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

که از قلب ها گریخته ، ایمان است

نمی دونستم جوابت رو به کدوم آدرس بنویسم چون ردی برام نذاشته بودی اما از من که نه ، از مولانا بشنو :

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

پس ایمان بیار و ناب باش /همین / شعر سهراب رو برات می نویسم تا بدونی که به کدوم مسلکم / امیدوارم از کنجکاوی دربیای :

... من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه ، مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
 در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
 کعبه ام بر لب آب 
 کعبه ام زیر اقاقی هاست
 کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است ...

 

+ نوشته شده در  86/04/11ساعت 7:10 PM  توسط روشینا  | 

 

شیخ نادر

تا به حال جدی نگرفته بودمش / شاید چون فقط نه سال دارد و پیشترها که کمتر داشت / اما سماجتش با سروده ی زیر مرا از رو برد / نامش شیخ نادر است و از اهالی جنوب / به نظر می آید بزرگ می اندیشد و کوتاه می گوید / تا به کجا برساندش این حس و این همسایگی با واژه های درونی اش ...

چه قدیمی بود

که لالائی پری داشت

پری مثل طاووس

اما پر طاووس کنده و کُند شده است

یعنی امروز .

چه می دانستم لالائی های دیروزش به این زودی بی پر و بال می شود و امروزش هنوز به نه سال کامل نرسیده از رنگارنگی کودکانه به در می آید و به سفیدی و سیاهی فلسفه تنه می زند . خواستم نقدی بنویسم و بشکافمش تا بیشتر باورش کنم  اما گفتم بگذار هر کس از ظن خودش یارش شود پس بماند برای شعرهای بعدیش .

پی نوشت : عکس دیگری دم دست نداشتم . از رنگهای نارنجی اش خوشم می آید و آبی های لباسش مثل پر طاووس ...

نشانه ای دیگر : http://adonia.blogfa.com/post-32.aspx

 

+ نوشته شده در  86/04/02ساعت 9:31 PM  توسط روشینا  |