تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

دمدمای پائیز که می شه /یه تب نا آرومی میافته به جونم /مثل صدای سوت یه رهگذرکه از پشت پنجره کوچه باریکه تو رو یاد یه آهنگ قدیمی میندازه /پا می شم و لابه لای خاطرات همون صندوقچه قدیمیه دنبال یه چیزی می گردم که بوی اون روزا رو میده /غروب و جنگل قائم و خلوتی یکدست کوچه باغا و پادشاهی برگای رنگارنگ و نم نم بارون و تردید این که از رو برگا رد بشی یا نشی /کلاغ اولی که صداش در میاد تو هم راه می افتی /یه قار/ یه قدم/ یه خش/ قار قار/ قدم قدم /خش خش /نم نم /کلاغا شروع می کنن به شلوغ بازی /تو می دوی / برگا جیغ می زنن و بارون می شه جر جر/یه دفه وای می ایستی/ همون اگر همیشگی /اگه یه روزی دل بدم به دست دلم و این جاده رو تا آخر برم ،دو چشم منتظر -پدر و مادر-تا کی سر سفره منتظرم می شینن که بیام و اولین لقمه رو.../-برای همین هیچ وقت از وسط راه یه قدم اونورتر نرفتم /به حرفاش گوش ندادم و در عوض هنوز هم به رادیوی پدر گوش می دم و تو دودای قلیون مادر نفس می کشم /یعنی ارزششو داشت ؟!!! ....هی حیفهائی که گذشتین بی برگشت ...

تو صندوقچه به چندتا سیاه مشق برخوردم/ اگه رفته بودم شاید یه روزی از سیاه مشقا می رسیدم به سپید شعرا....اما روزمرگی ها و چشم انتظاری ها و دلواپسی ها و......یکی از یادگاری ها/مال سال هفتاد و چهاره /حدود ۱۱ سال پیش:

 

خانه و صبحانه را بگذار

روسری ات را بردار و دلتنگی ات .

بس است

دستانم پر از خنده ماه و پرده موسیقی ست

سیر می شویم

چتر و چادر را بگذار

وقت تنگ است

در حاشیه خواب پرندگان پنهانت می کنم

باران اگر بارید

در عطر سایه کهور و کرت و گل ابریشم

گم می شویم

....

در را که بست

یادم آمد

انگشتم را روی موج رادیوی پدر

و دلم را

پشت قلیان مادر

جا نهاده ام

وقت تنگ بود

باران می بارید...

روشینا

 

+ نوشته شده در  85/06/24ساعت 0:47 AM  توسط روشینا  | 

انتظار رسم خوشی ست حتی اگر به خواب باشد:

کسی که مثل هیچ کس نیست

من خواب ديده ام که کسي مي آيد
من خواب يک ستاره ي قرمز ديده ام
و پلک چشمم هي مي پرد
و کفشهايم هي جفت مي شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره ي قرمز را
وقتي که خواب نبودم ديده ام
کسي مي آيد
کسي مي آيد
کسي ديگر
کسي بهتر
کسي که مثل هيچکس نيست، مثل پدر نيست ، مثل انسي
                      نيست، مثل يحيي نيست، مثل مادر نيست
و مثل آن کسي است که بايد باشد
و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سيدجواد هم
که رفته است
و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد
و از خود سيدجواد هم که تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نمي ترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نمازصدايش مي کند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و مي تواند
تمام حرفهاي سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهاي بسته بخواند
و مي تواند حتي هزار را
بي آنکه کم بيآورد از روي بيست ميليون بردارد
و مي تواند از مغازه ي سيدجواد، هرچه که لازم دارد، جنس نسيه بگيرد
و مي تواند کاري کند که لامپ «الله»
که سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود.
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود
آخ...
چقدر روشني خوبست
چقدر روشني خوبست
و من چقدر دلم مي خواهد
که يحيي
يک چارچرخه داشته باشد
و يک چراغ زنبوري
و من چقدر دلم مي خواهد
که روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم
آخ...
چقدر دور ميدان چرخيدن خوبست
چقدر روي پشت بام خوابيدن خوبست
چقدر باغ ملي رفتن خوبست
چقدر مزه ي پپسي خوب است
چقدر سينماي فردين خوبست
و من چقدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم مي آيد
و من چقدر دلم مي خواهد
که گيس دختر سيد جواد را بکشم

چرا من اينهمه کوچک هستم
که در خيابانها گم مي شوم
چرا پدر که اينهمه کوچک نيست
و در خيابانها گم نمي شود
کاري نمي کند که آنکسي که بخواب من آمده است، روز آمدنش را جلو بيندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونيست
و آب حوضشان هم خونيست
و تخت کفشهاشان هم خونيست
چرا کاري نمي کنند
چرا کاري نمي کنند


چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله هاي يشت بام را جارو کرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام.
چرا پدر فقط بايد
در خواب، خواب ببيند

من پله هاي يشت بام را جارو کرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام.

کسي مي آيد
کسي مي آيد
کسي که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدايش با ماست

کسي که آمدنش را
نمي شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسي که زير درختهاي کهنه ي يحيي بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ مي شود، بزرگ مي شود
کسي که از باران، از صداي شرشر باران، از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي

کسي که از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد
و سفره را مي ندازد
و نان را قسمت مي کند
و پپسي را قسمت مي کند
و باغ ملي را قسمت مي کند
و شربت سياه سرفه را قسمت مي کند
و روز اسم نويسي را قسمت مي کند
و نمره ي مريضخانه را قسمت مي کند
و چکمه هاي لاستيکي را قسمت مي کند
و سينماي فردين را قسمت مي کند
درختهاي دختر سيد جواد را قسمت مي کند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت مي کند
و سهم ما را مي دهد
من خواب ديده ام...

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  85/06/17ساعت 9:42 PM  توسط روشینا  | 

 

اگه رفیق راهمی بزن به جاده همسفر
غبار رو از دلم بگیرسکوت رو از شبم ببر

تا تقریبا دوهفته دارم میشم باد /سفر کنم تا بشم آباد/اما هر جا که باشم خراب همه دوستی هام /مخصوصا تو که ...

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 12:57 PM  توسط روشینا  |